همین قدر بگویم که باز این خبرنگار با سابقه ی خیلی با سواد باعث شد تا من پس از ماهها وبلاگم را آپ کنم. خدااااااایا کمک.
در وصف سوتی های" تلخ و شیرین و دور از ذهن و خارج از مخیله ی هر جنبنده" این خبرنگار با سابقه همین بس که در ماههای گذشته سوتی های زیادی داشته که شمارش از دستم خارج شده اما بشنوید و بخوانید اینها را:
راهنما برای مبتدیان "چگونه یک خبرنگار با سابقه در سال 88 و 89 شوید"
دانستنی های شماره یک : این آدامس " اورتودنسی است" منظور آدامس "شوگر فری"، یعنی بدون قند است. حالا این دو چه ربطی به هم داره خدا می دونه.
دانستنی های شماره دو: خبرنگار برای جذاب کردن مطلبش ( البته بعد از انجام مصاحبه اختصاصی با یک نفر) می تونه هر کاری بکنه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی چی؟ هر کاری؟
دانستنی های شماره 3: پس از تاخیر در پرداخت حقوق و شکایت دیگر خبرنگاراه که بابا مردیم از بی پولی و پول کلاسامون مونده ، این خبرنگار باسابقه از قدرت خلاقیتش استفاده کرد و بعد از مدتی فکر کردن گفت: شما چه کلاس آموزش زبان خارجی می رین که هر ماه باید پول بدهید، قبلا ن ها، ما هر شش ماه یکبار پول کلاس را می دادیم، اونم آخر دوره نه اولش!!!!!!! ها؟
دانستنی های شماره 4: این قسمت لینک میشه به قسمت دانستنی های شماره سه چرا که در حالی این خبرنگار با سابقه ما ادعای رفتن به کلاس زبانش می شود که مدرک تحصیلی مورد قبولی در جوامع ایرانی نیز دارد، اما کاربرد کلمه "sex "در فرم های رسمی همچون فرم سفارت خانه را نمی داند و تصور می کنید این کلمه یعنی ، شما در کشور مقصد می خواهید از خدماتی در این زمینه استفاده کنید!!!!!!!!! توجه داشته باشید که وی خبرنگاری مسلمان است که از کشوری مسلمان برای پوشش اخبار مسلمانان با کفار یا دیگر مسلمانان برای مدت چند روزه به کشور کفار یا مسلمانان می رود.
دانستنی های شماره 5: یک روز خبرنگار با سابقه در محل کار مشغول کاررررر بود که یکهوووو بهش گفتن جناب لطفا اطلاعات شناسنامت رو به زبان انگلیسی بنویس، نام، نا خانوادگی ، تاریخ تولد و .... و ایشان شروع کرد به حساب کردن سال تولدش به میلادی !!!!!! که یه خبرنگار بدبخت بی چاره دربه در که خدا زد تو سرش شد خبرنگار تو این مملکت(خودمو نمی گم هاااا) گفت یعنی شما بعد از این که سن خر را بارها و بارها مورد عبور قرار داده اید هنوز نمی دانید سال تولد مبارک میلادیتان خدای نکرده چه سالی است ؟! و اکنون با کمک انگشتان پا و دست و ........ حساب می کنید!!!! که وی با مشت کوبنده ای بر دهان همون عمله خبری ،گفت: خب نمی دانم مگر چه اشکالی دارد.
همه اینها در حالیست که این خبرنگار با سابقه هر روز با خبر انواع و اقسام پیشنهادهای کاری با حقوق های فضایی به محل کار خود می آید و پز می دهد که امروز فلان آدم به من پیشنهاد داد که بیا فلان چیز فلان کس شو یا فلان کس فلان چیز و ما اینقدر به شما پول می دهیم که از فلان فلانی هم بیشتر است و او هی برای ارادتی که در محل کار خود به "بالا" دارد می گوید "نه".
تغییر کاربری عجیب در بوستان آب و آتش، تهران
چند روز پیش ها بعد از حدود یک سالی که از راه اندازی بوستان آب و آتش می گذره به اتفاقی جمعی رفته بودم بوستان آب و اتش و دیدم که ای خدا چقدر وعده هایی که روز افتتاحیه برای اصلاح بوستان داده بودن درست از آب درآمده.
لیست اقداماتی که قرار بود انجام شود:
1- به علت عدم طراحی سطل زباله و اینکه اقایون طراح یادشون رفته بود که اصلا بوستانی با این مساحت احتیاج به سطل زباله داره و در یک اقدام غیر منتظره همون روز راه اندازی اینو فهمیدن، رفتن سطل زباله پلاستیکی و نیمه پلاستیکی و غیره خریدن آوردن و گفتن: هیچ نگران نباشید که بزودی سطل آشغال ویژه واسه این پارک طراحی می کنیم.
این روزها: نه تنها سطل زباله ویژه طراحی نشده بود بلکه به طرز خیلی ناخوشایندی سطل های قبلی اضافه شده بود.
2- در یک اقدام محیرالعقول جایگاههای کالسه، که قرار بود کلی کالسکه با اسبچه خزری بریزن تو این بوستان و مسیری که واسش طراحی کرده بودن تا مردم استفاده کنن، تبدیل شده بود به محلی برای نشستن مردم و شبیه نیمکت(خداییش این بوستان از فقدان صندلی ونیمکت واسه نشستن رنج می بره ما از اول گفتیم ولی خلبان گوش نداد) و از کالسکه و اسبچه هایی که قرار بود بیاد خبری نبود.
3- از اون طرف آلاچیق هایی که برای نشستن طراحی شده بود به طرز جالبی با حصیر محصور شده بود و به نمازخانه خواهران و برداران اونهم در وسط پارک!!!!!! تبدیل شده بود.
4- به دلیل فقدان شدید پارک آبی در تهران و همچنین پارک های آبی خانوادگی (بلا به دور ، خاک عالم، این چه حرفیه می زنی ذلیل مرده، زبونتو گاز بگیر) ملت بچه هاشون رو وسط این فواره های موزیکال(روز افتتاح این بود اسمش ، حالا خدا می دونه) ول کرده بودن و بچه ها هم از بحران آب بازی با این آبهایی که از زمین در میاد و این مدل فواره که تا حالا تو عمرشون ندیده بودن، ور می رفتن(آخه بقیه فواره ها دورش حوض داره و قابلیت نداره بهش نزدیک بشی.)
5- بعد در حالی که این بوستان وسیع حدود ...هزارمتر مربعی از روز اول از نبود سرویس بهداشتی رنج می برد به همون دلیل که اصلا آقایون طراح به این موضوع فکر نکرده بودن، روز افتتاحیه یک هو از این توالت های نیمه آماده دو تا اوردن گذاشتن وسط پارک!! توجه داشته باشین وسط پارک به طوری که همواره صف بسیار طولانی را در وسط پارک مشاهده می کنید، و حالا شهرداری بعد دو سال به جای گذاشتن سطل آشغال و یا درست کردن سرویس بهداشتی به دلیل استقبال از آن فواره آبی رفته به طرز جالبی تغییر کاربری داده و یه حوضچه کوچولو (بسیار بی تناسب و بی معنی وسط داستان ابراهیم و آتش )ایجاد کرده که بچه ها بیشتر خوشحال بشن و توش برن بازی کنن!!!!
6- محل تجمع ها و همایش ها هم که با چادری بسیار گران قیمت و طراحی گرانتر درست شده به زمین بازی تبدیل شده و همه دارن اون وسط والیبال و بدمینتون و گرگم به هوا و از اینجور بازی ها می کنن.
خلاصه اینها بخشی از تغییر کاربری این بوستان بود که قرار بود مدرن ترین و براساس طراحی های روز و ... باشه.نه تنها بوستان تکمیل نشد بلکه گند خورد به همون طراحی نصفه نیمه اولش و حالا شما ببینید که می گن :"آدم گرسنه رو اگه سنگم جلوش بذاری می خوره" این مملکت ما، برای سلامتی خودتو و خانواده تون صلوااااات.
سلام دوستان من در یک جنگ سایبری با یک دیوانه در محیط کارم هستم.اگر کامنتی دریافت کردید که به ادبیات من نمی خورد یادتون باشه که اون دیوانه فرستاده. پیشا پیش عذرخواهی می کنم اما چه کنم؟؟!!!!
خبرنگار حوزه احزاب در یک خبرگزاری داخلی:
خردادماه است، ماهی که در تاریخ این کشور همواره پر حادثه بوده، حوادث قبل از پیروزی انقلاب و پس از پیروزی انقلاب، براساس قاعده این روزها باید یکی از پرخبر و پر اظهارنظرترین روزها برای یک خبرنگار حوزه احزاب باشد و دم به دم از این حزب و آن حزب بپرسید مثلا خرداد ماه فلان سال چه شد و امروز چه باید کرد؟ مثلا نظرتان درباره این رویداد تاریخی چیست و چگونه ؟ از اینگونه حرفها.
اما این روزگار من،خبرنگار حوزه احزاب است، که سراغ هر یک از این موضوعات داغ حوزه ام می روم با این وضعیت از سوی دبیرم مواجه ام:
من می گم: درباره اصلاحات، دوم خردادو وقایع تاریخی آن روزها، از احزاب بپرسم؟
دبیر با بی حوصلگی میگه:" نه بابا، نمی خواد، چیکار داری؟ولش کن، نه"
من میگم: اینکه اعلام کردن مصاحبه با دبیران کل احزاب توقیف شده و... ممنوع است، درباره این بپرسم؟
دبیر با تاکید و نگاهی حاکی از اینکه تو چرا نمی فهمی ،میگه:"نه بابا، چیکار داری، ولش کن"
من میگم:این روزها روزای خوراک خبری احزابه درباره وقایع تاریخی خرداد ونقش احزاب بپرسم؟
دبیر باز هم با همان حالت خاص و حرص زیاد از دست من، میگه: "نه باباااااا، چیکار داری، ولش کن"
در نهایت من از احزاب درباره موضوعات هسته ای می پرسم.
فرهنگ لغت یک خبرنگاری نمای با سابقه:
- این وزیر بهداشت رو کله اش می کنن ، یعنی وزیر بهداشت رو برکنارش می کنن
- من باید این سایپا رو بزنم زمین ، یعنی باید یه خبر یا گزارشی کار کنم که سایپا رو به چالش بکشم.
- ( زمان تلاش برای گرفتن وقت مصاحبه): آقا محسن باید یه وقتی رو برای مصاحبه به ما اختصاص بدهند، یعنی آقای رضایی باید یه وقتی را به ما ....
ریگی، نامی از یک شهید تا یک جنایتکار
میدان ولی عصر، ضلع جنوب شرقی، ساختمانی مرتفع که بر شرقی ترین دیوار آن تصویری از دیپلمات های شهید در مزارشریف افغانستان نقش بسته است و خاطره ای دور از سال 1377 را در یادم زنده می کند.
خاطره دیپلمات شهید" ناصر ریگی" که به همراه چند تن دیگر از دیپلمات های ایرانی و خبرنگار ایرنا، در جریان سقوط مزارشریف در حمله طالبان، در افغانستان به شهادت رسید.
آن روز بود که برای اول بار نام "ریگی" از رسانه های جهان به گوش رسید و تصویر مردی وطن دوست در صفحه تاریخ حک شد.
ریگی نام طایفه ای در شمال سیستان و بلوچستان، مردانی زحمت کش از سرزمینی کویری که در محلی به نام ریگستان (سرحد کنونی) در فاصله ای بین زاهدان و خاش کنونی، مستقر شدند.
ریگی طایفه ای با پیشینه تاریخی و فرهنگی طولانی، تا بدانجا که محمد ابن حسين بيهقي، در كتاب تاريخ بيهقي درجايی که از ولايت مكران (بلوچستان) سخن می گوید از طايفه ريگي نیز نام می برد.
چه بسیار مردان و زنان میهن پرست و زحمت کشی که ریگی نام دارند و بر این خاک بوسه می زنند و همواره،
خاک میهن را گوهری گرانقدر می دانند.
عشایر، مرزبانان، کشاورزان و سربازانی آفتاب سوخته که ریگی نام دارند و تندی هیچ آفتابی نمی تواند آنان را از آب وخاکشان دورکند.
ریگی نام بسیاری از شیرزنان سیستان وبلوچستان است، آنانی که در کویر سوزان سوزن بدست گرفته و هنر می آفرینند، آری مردان و زنانی از جنس مهربانی، غیرت، کویر و آفتاب.
اینجا سیستان و بلوچستان است، و ریگی نام طایفه ای است با 32 تیره و رشادت های بسیار برای وطن.
یادمان باشد که هیچ عبدالمالکی جنایتکاری نمی تواند یاد دلاوری های مردانی همچون ناصر ریگی و مرزبانان، عشایر و زنان گمنامی که هر روز برای این خاک جان دادند را از یادمان پاک کند.
عبدالمالک ریگی لکه ای ناچیز بود که دامان نام طایفه ریگی را آلوده کرد و امروز با پایان جنایتش، طایفه ای آرام می گیرد و برای دفاع از خاک تفتیده ی سرزمینش همچنان استوار قد علم می کند.
داری بیشتر از کوپنت حرف می زنی
عجب روزگاری شده ها اااااا، به قول یکی از بچه ها چه مملکتیه داریم ؟؟؟
پس از مدت کوتاهی فعالیت در گروه سیاسی امروز به یک نماینده مجلس که عضو یک حزب مهم و رئیس یک کمیته تخصصی از اون حزب است زنگ زدم که خیر سرم یه خبر کوتاه از یه برنامه ای که داشتن بگیرم.
اولش که آقا گفتن نه باید حضوری جواب بدم ( فارغ از لحن و لهجه ی عجیب و غریبشان)
بعدش گفت: سوالت رو بپرس تا ببینم جواب می دم یا نه؟
بعد که سوال و پرسیدم گفت: من این موضوع را تکذیب می کنم
( که من توضیح دادم این موضوع را روابط عمومی حزب و پس از مطرح شدن در جلسه اعضای شورای مرکزی گفته و به ما هم سه روز پیش خبر داده و ما خبرش و کار کردیم و الان می خواهیم شما در موردش توضیح بدید؟)
وسط این توضیحات من یه هو پرسید - شما چندسالتونه؟( احتمالا می خواسته بگه تو هنوز بچه ای و از این حرفا)
من که گیج بودم و به دلیل لهجه عجیبش نفهمیدم چی می گه پرسیدم بله؟ و باز تکرار کرد، من باز هم متوجه نشدم و گفتم بله؟ و دفعه سوم فهمیدم چی میگه و چون سکوت کمی طولانی کردم دوباره پرسید: چی خوندین؟ گفتم خبرنگاری؟ گفت: چه مقطعی؟ گفتم: کارشناسی.
( معلوم بود می خواد مثلا بگه این روش سوال پرسیدن نیست و از این حرفا که من این جواب ها رو دادم کپ کرد و نتونست بگه) و گفت: بسم الله و...... و موضوع مورد سوال را کمی توضیح داد...
در پایان مصاحبه که بیشتر ایشون پرت و پلا گفتن ( البته به دلیل نداشتن اطلاعات) من که دیدم چیزی از توش در نمیاد پرسیدم خب این کمیته چند وقت زمان نیاز داره تا این موضوع را بررسی کنه؟ که ایشون گفتن: داری بیشتر از کوپنت سوال می پرسی( البته دوبار دیگه هم این جمله رو در طول مصاحبه گفته بود) و من گفتم آخرین سواله.
گفت: نمی دونم، من پرسیدم یعنی برنامه زمان بندی ندارید: گفت خانوم شما بازجویی یا خبرنگار ؟
گفتم چطور؟ گفت: وقتی می گم نمی دونم باید همین حرف من و منتشر کنید و اصراری هم نکنید به زور که نمیشه از من حرف کشید.
( چون یکبار این مطلب پرید دیگه حوصله نداشتم با آب و تاب بنویسم)
داستان خبرنگار نمای با سابقه ما امروز به نقطه اوج جذابیت خود رسید، موضوع از این قرار بود که در گروه خبری ما تنها یک کامپیوتر است که اینترنت آزاد و بدون فیلتر دارد و همواره در میان خبرنگاران داخل گروه و حتی گروههای دیگر نیز بر سر آن کامپیوتر دعوا است ( و گاهی هم گیس و گیس کشی).
چندی پیش ، حدود دو روز بعد از کریسمس( یک ماه پیش به تاریخ شمسی ) تصویر بکگراند دسکتاپ این سیستم را تصویری زیبا و بسیار جذاب از یک طبیعت بکر گذاشتیم ، تصویری که به راحتی برای هر فردی با آی کیوی متوسط هم قابل درک بود که توسط یک عکاس حرفه ای و یا فردی آشنا و مسلط به عکاسی گرفته شده است، حالا تا اینجای ماجرا داشته باشید.
چند روز پیش یعنی 5 بهمن ماه یکی از خبرنگاران گروه به همراه مسئولان کشوری رهسپار سفر به اوگاندا شد.
حالا ادامه ماجرا، امروز در تاریخ 7 بهمن یعنی دو روز پس از سفر همکاران به اوگاندا و حدود یک ماه پس از کریسمس، در یک اقدام بسیار عجیب خبرنگار نمای با سابقه ما به این کامپیوتر آزاد مراجعه کرد.( البته نه به خاطر اینکه از اینترنت آزاد و بدون فیلتر آن استفاده کند، بلکه برای اینکه از سی دی رام این کامپیوتر برای دیدن یک سی دی "درپیت" ) و تا چشمش به تصویر بک گراند دسکتاپ افتاد( ببخشید که از املای انگلیسی این کلمات استفاده نمی کنم، تغییر دادن زبان کیبورد سخته) گفت:
اووووووووه !!!! چه تصویر زیبایی. این تصویر طبیعت اوگانداست؟( هیشکی جوابی نداد) – دوباره گفت: خانم ....( منظور همون همکارمونه که دو روز پیش رفته اوگاندا) از اوگاندا گرفته فرستاده؟(بازهم سکوت) و بعد بقیه ماجرا که هی گفت این طبیعت بکر و زیبای اوگانداست و چنین و چنان......
نکات مورد توجه در این داستان:
اول: اینکه چطور می شود یکی که خود را خبرنگار می نامد و همسن خداست و کللللللللللی به قول خودش گیس و دندان و چشم و گوش و بینی در این حوزه سفید کرده پس از گذشت یک ماه در حالی که اینترنت آزاد و بدون فیلتر در چند قدمی اش است ، احساس نیاز که نه، حتی وسوسه برای استفاده از آن را نداشته باشد؟
دوم: اینکه شاید بگید از فیلتر شکن استفاده می کنه، اما کور خوندید چون استعدادش در این حد ها نیست.
سوم: اینکه چطور ممکنه یک فردی که خود را متخصص در همه امور از آشپزی، شیرینی پزی، ترشی سازی، انواع ترمز و چارت های سازمانی می داند، اندازه یک فندق از عکاسی چیزی نداند و نتواند تشخص دهد بابا این عکس که تابلو است توسط یک دوربین حرفه ای و یک عکاس حرفه ای و از نمای بالا ( مثلا یا روی قله ی کوهی بلند و یا داخل هلی کوپتری و ... ) گرفته شده است.
چهارم: اینکه بابا خبرنگار ما رفته اوگاندا خبر سیاسی بفرسته، نه از طبیعت بکر در ارتفاع چند هزار متری عکس بگیره.
و پنجم و ششم و ....
اگر تصویر آپلود شد براتون می ذارم.
از این پس می خواهم سوتی های یک خبرنگار نمای با سابقه را در این وبلاگ بنویسم ، نمی دانم درست است یا نه، اما می دانم که دلم از جامعه خودم پر است و از افرادی که مدعی اند در این جامعه، اما هیچ نمی دانند و هیچ نمی خوانند و هیچ نمی بینند و تنها دفتر عمر خود را در این روزنامه و آن مجله سیاه کرده اند.
امروز در یک اقدام نادر، خبرنگار داستان ما گفت: چه جالب ABS هم اسم ترمز است و هم اسم یک بیماری.
قابل توجه است که منظور ایشان بیماری MS بود که فکر می کنند اسمش ABS است.
غلطهاي املايي يك تئوريسين ايراني در متن
اعترافاتش
تئوريسيني كه اينقدر غلط املايي در متن اعترافاتش دارد بهتر است كار سياسي و علمي در هيچ كجاي دنيا نكند.
اعترافات حجاريان كه دقايقي پيش در فارس منتشر شد حاوي غلطهاي املايي متعددي است كه يا از بيسوادي خبرنگار و دبير و دبير تحريريه و سردبير و .... است و يا متن كامل اعترافات اين جنايتكار نادم است كه بيچاره هنوز سواد درست و حسابي براي خواندن و نوشتن درست ندارد و ياتحرير جناب آقاي اسمش رو نبر اما بخوانيد و لذت ببريد .
كلماتي همچون ملاحضه، به استلاح، تعمين با منظور تعميم و ....
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8806030459