تبليغاتX
جنس 2ووم

...:"چه کسی تو را به این گروه آورد؟کی به تو گفت آن یادداشت را بنویس؟"

اینها جملاتی است که وقتی از زبان یک مرد می شنوی، تنها تو را به عمق چیزهایی که دیر زمانی در اندیشه آنها هستی، می کشاند، این که تو یک زنی، و چون اینگونه است مردی به خود اجازه می دهد تا تمام قابلیت های تو برای انتخاب شدن برای انجام کاری ، و توانایی های تو برای درست انجام شدن آن کار را زیر سوال ببرد.

آری "برقراری تساوی واقعی میان زنان و مردان غیر ممکن است" آنهم در کشوری که تاریخ آن مذکر است و همواره مردان یکه تاز میدان بوده اند، و مردان (حتی آنانی که فکر می کنند روشنفکرند)  همیشه در این اندیشه اند که آنان موجب موفقیت و یا مطرح شدن تو ی زن بوده اند و تو خود هیچ قابلیتی نداشتی مگر اجازه ی آنان.

جالب تر اینکه هیچ یک (از آن تیم مردانه) به این اندیشه نرفتند که :آنگاه که او نبود، در ابتدای آغاز دوره تحصیلمان، چه کسی مرا(که یک زن بودم) به این گروه (که قبل از او نیز فعالیت می کرد)معرفی کرد؟

چه کس مرا به اساتیدی که امروز نیز پس از گذشت ترم ها با انان ارتباط دارم ، معرفی کرد؟چه کسی مرا به عنوان خبرنگاری هر چند کوچک به مطبوعات معرفی کرد؟... آیا چیزی جز اندیشه ی ذاتی ام؟ آیا چیزی جز تفکرات افراطی و شاید تندروآنه و جسورانه ام؟ آیا چیزی جز خود خود خود من؟

و این سوال که چه چیزی باعث انتخاب و دعوت من به این گروه شد؟

اصلا چرا راه دور برویم مگر زمان برده داریست که وقتی کسی تو را به گروهی معرفی می کند باید بنده او باشی و بی آنکه از اندیشه و تفکرات و عقایدت دفاع کنی همیشه موافق نظرات او باشی؟

اگر اینگونه بود که انسانیت، پیشرفت، و وسعت دامنه تفکرات انسانها، در این اندیشه استبدادی و کوته نظرانه خرد می شد و می ماند.

و دیگر هیچ انسانی، در این جامعه گروهی، نباید پا فراتر از اندیشه های معرفش بگذارد و هیچ کس نباید از اندیشه هایش ، این بزرگترین سرمایه آدمی بهره جوید.

"وای از آنانی که فریادی در گلو دارند که در قلبشان جایی برایش ندارند"

و ختم کلام: وقتی یک  زن هستی و بدتر اینکه شاغل هستی و بدتر اینکه در حرفه خبرنگاری کار می کنی و بدتر اینکه می خواهی مستقل و صاحب اندیشه در حرفه ات باشی:"کار آسانی نیست که بتوانی ترتیبی بدهی تا تورا جدی بگیرند... در همان ابتدای کار به گونه ا ی مضحک با تو برخورد می کنند و به همین خاطر برای اینکه  نشان بدهی که می توانی در کارت جدی و مهم باشی نیازمند آن است که دو برابر توان یک زن کار کنی"

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 18:24 توسط ملیحه ابراهیمی |

دیدمش، روح الله احمدزاده کرمانی، رییس جدید و جوان دانشکده خبر، مردی را دیدم که لبخند می زند، با کت و شلواری مرتب و کیف دستی که بیشتر انگار به دستش چسبیده تا همیشه همراهش باشد، چهره اش از نظر من که خبیث و پلید و ... نیست، اتفاقا مهربان است و دوستداشتنی به نظر می رسد، مرد خوبیست، دکتر است، نه اشتباه شد، دارد برای دکترا می خواند، فلسفه خوانده،پس شاید فیلسوف خوبی باشد، نه بیشتر که فکر می کنم توی این حدود ۱۰ ماهه ی ریاستش من که چیز بدی از چهره، تیپ، شخصیت پلید و .. در او ندیدم، خداییش مرد خوبیست.

امااااا آیا این کافیست؟؟!

مرد خوبی بودن کافیست؟یادم می آید معلم کلاس پنجم ما هم خانم خوبی بود، اما خوب درس نمی داد، می گفتند، دست پخت خوبی هم دارد، اما خوب درس نمی داد، هنرمند خوبی هم بود، اما خوب درس نمی داد، اتفاقا همسر و مادر خوب و صبوری هم بود ، اما خوب درس نمی داد، رفتگر محله ی ما اصغر آقا هم خداییش مرد خوب و شریفی است، ساده، بی شیله پیله،... نمی دانم می تواند رییس دانشکده ما باشد؟!

چون انگار معیار دیگری برای ریاست یا مدیریت در این خاک ..... 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 17:55 توسط ملیحه ابراهیمی |

چه کسی اول است؟هم او که قانون را نوشت؟ هم او که تمامی معادلات روزمره و اجتماعی را تعریف می کند و می نویسد؟مرد، آری، چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه باور کنیم و چه نه، او جنس اول است!

وقتی باید برای بدست آوردن یک شغل بجنگی، بیش از انچه باید، وقتی به خاطر دلایلی همچون "حجاب، :خانونم نمی توانی بپری، هه هه یه خانوم نمی تونه! و یا نه بابا ضعیفه است" از مردان کمتر، یا همتراز و یا شاید بیشتر از خود در همه جای جامعه کمی جاماندی ، می دانی که جنس دومی.اما با همه اینها من اولم، زیرا انها باهوشتر از من نیستند، هر چه را که به ذهنشان امروز خطور می کند یک هفته پیش به ذهنم خطور کرده، آنچه را که بر زبان می آورد قصه ی کهنه ی دیروز من است و تمامی رفتارش را می دانم و می فهمم، پس من اولم، چرا که خودم می دانم اولم.

و او مرا نمی فهمدو معادلات من در جامعه کمتر به کار می آید زیرا که او نوشته است قانون را و او معادلات را تعریف می کند و به اندازه درک خود و نه فراتر.

و باز هم من اولم.

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 17:44 توسط ملیحه ابراهیمی |

امروز آغاز است نه آغازی برای اولین بار،بلکه آغاز برای ادامه راه، سالی که گذشت دلمشغولی هایم،یادداشتهای شبانه ام و یا هر چه که می توانی نامش را درد دل، بگذاری، را درون وبلاگی می نوشتم که نشانی آشکار از من نداشت، نه به این سبب که می ترسیدم از خودم، که می ترسیدم و می ترسم از دیگران، از نگاه سنگین یا سبکشان از پس آن مردمک های ریز و درشت، و یا آن پچ پچ ها  و حرف های بلند بلندشان، و یا....

اصلا چرا خودم را گول بزنم؟ از خودم می ترسیدم، که ذهن کوچکم توان تحلیل همه ی رفتار دیگران را ندارد و شاید دچار توهم شود که:"این رفتارش به دلیل خواندن آن بخش از وجودم که درون وبلاگم نوشتم  بود و ..."و چنین و چنان. پس بی مهابا، بدون پرده و بی هیچ گونه شرمی خودم را، خود واقعیم، ملیحه را درون آن نوشتم، ملیحه با فکرهای مالیخولیاییش، خوابهای هر از گاهی و پریشان و چرندش، که هدا می داند، و ملیحه با همه ی بخش اعظمی از فکر یک سال و اندیش که به موضوعی کامل اقابل سانسور اختصاص دارد.

پس جایی برای نوشتن در مورد روزمره ی زندگیم، آن بخش که همه می بینند و من اجازه می دهم ببینند را نداشتم، بنا به این دلیل این وبلاگ را در ادامه ی آغاز آن به تحریر در آوردم، باشد که چرندیات فکرم اثری باشد برای اینکه بگویم من نیز هستم، مانند همه ی آنها که بودند ، مثبت یا منفی و یا شاید هم خنثی. 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 15:6 توسط ملیحه ابراهیمی |