براي او كه پشت ميلههاست
دوستمان اميرحسين شمشادي
۲۴ خردادماه بود نيمروز را در خيابان بودم و صداي پچ پچ و شايعهي اينكه فردا ۲۵ خرداد حاميان موسوي از ميدان انقلاب تا ازادي تجمع مي كنند ديگر به يك خبر موثق تبديل شده بود و دهان به دهان همچون موج خبرگزاري ها به اين سو آن سو مي گشت، اما خيابان هنوز دود و اتش و درگيري بود خيابان تخت طاووس در ميان ازدحام معترضان و يگان ويژه و خون و كتك غرق بود پس از عبور چند ساعته از ميان جمعيت و گاز و اشكآور و يگان ويژه و نيروهاي امنيتي محسوس و غير محسوس به خانه رفتم و حوالي ساعت ۹ با او سخن گفتم. همين، كه چه مي شود و چه شد؟ كه مردم نميدانند چه ميخواهند و مي دانند چه نميخواهند، كه ايا سوت پايان بازي به صدا درامدهاست يا نه؟ تمام .خداحافظي.....
امروز ۱۵ روز از ان شب مي گذرد و ديگر سخني با او نگفته ايم نه من و نه هيچيك از دوستانمان چرا كه او اين روزها به ميهماني اجباري اوين رفته است و تنها صداي درد در گوشش طنينانداخته.
مي دانم كه اين روزها هم تمام مي شود اما بايد ببينم و بشنويم، همه چيز را و بخوانيم همه ان چيزهايي را كه برخي خبرنگاران نوشتند و ننوشتند بخوانيم همه چيزهايي را كه ديگران به نام تاريخ گذشته ايران نوشته بودند و ما قراراست در آينده بنويسيم. اينكه مي توانيم يا نه را بگذاريد زمان ثابت كند اما الان تمام توانمان را براي ديدن و شنيدن و خواندن عزم كنيم تا آيندهاي پر اميد و روشن .....