بخاطر غم زيباي فيلم old boy
خيلي وقته كه تو كتابا، تو فيلما تجربه هاي ريز و درشت ديگران دنبالش مي گردم، مي بينم، جستجو مي كنم، دقيق مي شم، اما نتيجه نداره .....
هميشه متفاوته و هميشه به يه چيز ختم مي شه ، حتي اونايي هم كه به غم ختم نميشه حتما بعدن ميشه حالا چون زمان فيلم كم بوده يا كتابه بقيه زندگي رو ننوشته....
نمي دونم به هر حال ميشه غمگين ميشه، دلگير ميشه، دلتنگ ميشه، ابري ميشه،باروني ميشه و ...
اصلا دوست داشتن غمگينه نمي دونم چرا؟! اما مي دونم يه غمي يهو مي ره تو دل آدم بعضي وقتا كوچيكه و هر روز بزرگ و بزرگتر ميشه و به خودت ميايي و مي بيني هميشه دلتنگي.... شادي داره، شلوغي داره اما غمش فكر كنم بعضي وقتا زياده و وقتای کمی كمتر ...
و اين دوست داشتن لعنتي توي فيلم old boy چقدر غمگينه غمگينه غمگينه غمگينه، اونقدر توي صحنه اي كه تقريبا آخراي فيلم بود و برادره مي ره تو آسانسور و لحظات آخر خودكشي خواهرش رو يادآوري مي كنه ( كه از نظر من يكي از برداشت هاي طلايي فيلمه) گريه كردم گريه كردم گريه كردم و دوست داشتم كه هزاران بار.....
old boy يه فيلم متفاوته و بسيار قوي، بازي ها فوق العاده و سوژه در عين نادر بودن بسيار واقعي و قابل باور، نگاهي متفاوت به عشق و دوست داشتن.
و تصويري از زندگي هايي كه گاهي آدم را براي خودش هم دلتنگ مي كند... دلتنگهِ دلتنگهِ دلتنگ.